تاريخ : سه شنبه 8 فروردين 1391 | نویسنده
: علی چگینی
بازدید : 39 مرتبه
|
|
| |
|

غنچه صبح كه وا میشه
رفتگر از خواب پا می شه
هی گلها رو بو می كنه
زمین رو جارو می كنه
با چهره خندون و شاد
از خونه اش بیرون میاد
از برگ خشك و گرد و خاك
كوچه هارو می كنه پاك
گلها سلامش می كنند
و احترامش می كنند
می كنه جوها رو تمیز
از آشغال درشت وریز
یك حلزون،تپل،مپل
سر میخوره از روی گل
كاج و چنار و نارون
درخت تو،درخت من
پشت سرش یه برگ لیز
تمیز می شه،خیلی تمیز
با دست او آب می نوشن
یه پیرهن نو می پوشن
می پوشه یك لباس كار
می خنده مانند انار
با زحمت رفتگرا
تمیز می شه دنیای ما
|
موضوع :
تاريخ : سه شنبه 8 فروردين 1391 | نویسنده
: علی چگینی
بازدید : 22 مرتبه
|
|
| |
|
آرام آرام قدم برمیدارد. نه فقط من که به گمانم تو هم صدای پایش را میشنوی.
قدمهایش سنگین و شمرده شمرده است. و برگبرگ رنگ از شانههایش میریزد.آمدنش آسمان را مهربان میکند. و آدمها را با غروب آشنا میکند. یگانه بیرنگِ رنگآفرین.
مهمانمان با اجازه تو میآید، با اجازه تو روزهایمان را رنگرنگ، زرد و سرخ و نارنجی، شبهایمان را بلند و پرستاره، و اگر تو بخواهی، پر خاطره میکند.
دلمان برای بارانهایش تنگ شده است. دلمان برای شبهای طولانیاش تنگ شده است. دلمان برای شبنشینی، برای نشستن پای حرفهای بزرگترها، برای دور هم جمع شدن، برای آرامش عصرها، برای بیرمقی آفتاب، که تا دیروز بیرحم بود و نیزه بر سرمان میبارانید، تنگ شده است.
خدایا! پاییز را مهمانمان کن! سوگند میخوریم، قول میدهیم، قدرش را بدانیم.بگذار پاییزمان واقعی باشد، میدانی؟ پاییز را برای ما رنگین آفریدهای و ما خودمان هم در مدرسههایمان رنگینترش میکنیم.
قول میدهیم با دوباره دیدن دوستانمان در مدرسه، سرگرمش کنیم.قول میدهیم جوری حواسش را پرت بازیگوشیهایمان، شبهای امتحانمان و جیغ و دادهای زنگهای تفریحمان کنیم، که هیچ نفهمد سه ماه مهمانمان بوده.
طوری مهمان نوازی میکنیم که وقتی زمستان پیرِ خردمند سراغمان آمد، پاییز سر تکان دهد که: «تمام شد؟ یعنی سه ماه گذشت؟»
خدایا! کاری کن پاییز امسال، سراغ ما که بیاید، پاییزی واقعی باشد.ما هم قول میدهیم وقتی میرود، با حسرت برود. قول میدهیم هر برگی که از شانهاش میافتد، ما به یاد تو بیفتیم که اجازه دادی نقاشی بزرگ جهان، با رنگهای گونهگونش مهمانمان باشد.
قول میدهیم هر قطره باران برایمان نشانی تو را بگوید. قول میدهیم غمهای غروبمان را با تو زمزمه کنیم. قول میدهیم، قول میدهیم بهخاطر این مهمان از تو تشکر کنیم.خدایا! دلمان برای انارهایش تنگ شده است. دلمان برای انارهایی که هر پاییز برای ما میفرستی تنگ شده است.
کاری کن انارهای امسال قرمز باشند، قرمز و آبدار و بهشتی! بهشتت را دوست داریم، بهشتت را میخواهیم، به فکر ما باش. ما از بهار سبز، از سبزی بهار تا سفیدی برف یاد تو خواهیم بود.
|
موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 28 دی 1390 | نویسنده
: علی چگینی
بازدید : 62 مرتبه
تاريخ : شنبه 24 دی 1390 | نویسنده
: علی چگینی
بازدید : 49 مرتبه
می خواهم زود خوب شوم
به ساعت نگاه می کنم وقت خوردن داروهایم است می خواهم بلند بگویم:«مامان. . .» اما گلویم درد می کند. نمی توانم بلند شوم. سرم گیج می رود حس می کنم خیلی داغ هستم . مامان با یک لیوان آب و کیسه داروها می آید پیشم. داروهایم را می خورم. می گویم:
مامان یک کاری کن زودتر خوب بشوم.» می گوید:«باید چند روز صبر کنی.»می گویم:«برویم پیش یک دکتر دیگر. شایدداروهای او بهتر باشد.» می خندد. می گوید:«نه پسرم پیش هر دکتری بروی سرما خوردگی سه روز طول می کشد تا خوب بشود.» می گویم:«حوصله ام سر رفت خسته شدم از بس خوابیدم.»
می گوید:«باید صبر و حوصله داشته باشی تا دورهبیماری تمام شود. اگر عجله نکنی و استراحت کنی،خوب می شوی وگرنه سه روز می شود پنج روز، ده روز.» - وای نه، دلم می خواهد خوب خوب بشوم. داروهایم را می خورم. می خوابم. مامانم زیر لب می گوید:«آفرین پسرم»
موضوع :
تاريخ : شنبه 24 دی 1390 | نویسنده
: علی چگینی
بازدید : 57 مرتبه
تاريخ : شنبه 24 دی 1390 | نویسنده
: علی چگینی
بازدید : 39 مرتبه
| |
|
|
| |
| قرص کتاب علوم |
|
قصه :
يکي بود يکي نبود . غير از خدا هيچکس نبود . دو تا کبوتر همسايه بودند که يکي اسمش «نامه بر» و يکي اسمش «هرزه» بود. يک روز کبوتر هرزه گفت:«من هم امروز همراه تو به سفر مي آيم.» نامه بر گفت:«نه، من مي خواهم راست دنبال کارم بروم ولي تو نمي تواني با من همراهي کني. مي ترسم اتفاق بدي بيفتند و بلايي بر سرت بيايد و من هم بدنام شوم.» هرزه گفت:«ولي اگر راستش را بخواهي من صدتا کبوتر جلد را هم به شاگردي قبول ندارم و چهل تا مثل تو را درس مي دهم. من بيش از تو با مردم جورواجور زندگي کرده ام، من همه پشت بامها، همه سوراخ سنبه ها، همه کبوتر خان ها، همه باغها و دشتها را مي شناسم و خيلي از تو زرنگترم. وقتي گفتم مي خواهم به سفر بيايم يعني که من از هيچ چيز نمي ترسم.» نامه بر گفت:«همين نترسيدن خودش عيب است. البته ترس زيادي مايه ناکامي است ولي خيره سري هم خطر دارد. همه کساني که گرفتار دردسر و بدبختي مي شوند از خيره سري آنهاست که خيال مي کنند زرنگتر از ديگرانند و آنقدر بلهوسي مي کنند که بدبخت مي شوند.» هرزه گفت:«نخير، شما خيالتان راحت باشد. من حواسم جمع است، و هميشه مي فهمم که چه بايد کرد و چه نبايد کرد.» نامه بر گفت:«بسيار خوب: پس آماده باش. بايد آب و دانه ات را در خانه بخوري و حالا که همراه من هستي در ميان راه با هيچ غريبه اي خوش و بش نکني.» گفت:«قبول دارم». همراه شدند و از پشت بامها و کبوترخان ها و کبوترها گذشتند، از شهر گذشتند و از باغ گذشتند و از کشتزار گذشتند و به صحرا رسيدند و رفتند و رفتند تا يک جايي که در ميان زمين هاي پست و بلندي چندتا درخت خشک بود و هرزه گفت خوب است چند دقيقه روي اين درخت بنشينيم و خستگي در کنيم. نامه بر گفت:«کارمان دير مي شود ولي اگر خيلي خسته شده اي مانعي ندارد.» نشستند روي درخت و به هر طرف نگاه مي کردند. هرزه قدري دورتر را نشان داد و گفت:«آنجا را مي بيني؟ سبزه است و دانه است، بيا برويم بخوريم.» نامه بر گفت:«مي بينم، سبزه هست و دانه هست ولي دام هم هست.» هرزه گفت:«تو خيلي ترسو هستي، يک چيزي شنيده اي که در ميان سبزه دانه مي پاشند و دام مي گذارند ولي اين دليل نمي شود که همه جا دام باشد.» نامه بر گفت:«نه، من ترسو نيستم ولي عقل دارم و مي فهمم که توي اين بيابان کوير سوخته که هميشه باد گرم مي آيد سبزه نمي رويد و دانه پيدا نمي شود. اينها را يک صياد ريخته تا مرغهاي بلهوس را به دام بيندازد.» هرزه گفت:«خوب، شايد خداوند قدرت نمايي کرده و در ميان کوير سبزه درآورده باشد.» نامه بر گفت:«تو که سبزره و دانه را مي بيني درست نگاه کن، آن مرد را هم که با کلاه علفي در کنار تپه نشسته ببين. فکر نمي کني که اين ادم آنجا چکار دارد؟» هرزه گفت:«خوب، شايد به سفر مي رفته و مثل ما خسته شده و کمي نشسته تا خستگي درکند.» نامه بر گفت:«پس چرا گاهي کلاهش را با دست مي گيرد واين طرف و آن طرف در سبزه و در بيابان نگاه مي کند؟» هرزه گفت:«خوب، شايد کلاهش را مي گيرد که باد نبرد و در بيابان نگاه مي کند تا بلکه کسي را پيدا کند و رفيق سفر داشته باشد.» نامه بر گفت:«بر فرض که همه اينها آن طور باشد که تو مي گويي ولي آن نخها را نمي بيني که بالاي سبزه تکان مي خورد؟ حتماً اين نخ دام است.» هرزه گفت:«شايد باد اين نخ ها را آورده و اينجا به سبزه ها گير کرده.» نامه بر گفت:«بسيار خوب اگر همه اينها درست باشد فکر نمي کني در اين صحراي دور از آب و آباداني آن يک مشت دانه از کجا آمده؟» هرزه گفت:«ممکن است دانه هاي پارسالي همين سبزه ها باشد يا شترداري از اينجا گذشته باشد و از بارش ريخته باشد. اصلا تو وسواس داري و همه چيز را بد معني مي کني. مرغ اگر اينقدر ترسو باشد که هيچ وقت دانه گيرش نمي آيد.» نامه بر گفت:«به نظرم شيطان دارد تو را وسوسه مي کند که به هواي دانه خوردن بروي و به دام بيفتي. آخر عزيز من، جان من، کبوتر هوشيار بايد خودش اين اندازه بفهمد که همه اين چيزها بيخودي در اين بيابان با هم جمع نشده: آن آدم کلاه علفي، آن سبزه که ناگهان در ميان صحراي خشک پيدا شده، آن نخها، آن يک مشت دانه که زير آن ريخته. همه اينها نشان مي دهد که دام گذاشته اند تا پرنده شکار کنند. تو چرا اينقدر خيره سري که مي خواهي به هواي شکم چراني خودت را گرفتار کني.» هرزه قدري ترسيد و با خود فکر کرد:«بله، ممکن است که دامي هم در کار باشد ولي چه بسيارند مرغهايي که مي روند د انه ها را از زير دام مي خوردند و در مي روند و به دام نمي افتند، چه بسيار است دام هايي که پوسيده است و مرغ آن را پاره مي کند، چه بسيارند صيادهايي که وقتي به آنها التماس کني دلشان بسوزد و آزادت کنند، و چه بسيار است اتفاقهاي ناگهاني که بلايي بر سر صياد بياورند. مثلاً ممکن است صياد ناگهان غش کند و بيفتد و من بتوانم فرار کنم.» هرزه اين فکرها را کرد و گفت:«مي داني چيست؟ من گرسنه ام و مي خواهم بروم اين دانه ها را بخورم، هيچ هم معلوم نيست که خطري داشته باشد. مي روم ببينم اگر خطر داشت برمي گردم، تو همينجا صبر کن تا من بيايم. نامه بر گفت:«من از طمع کاري تو مي ترسم. تو آخر خودت را گرفتار مي کني. بيا و حرف مرا بشنو و از اين آزمايش صرف نظر کن.» هرزه گفت:«تو چه کار داري، تو ضامن من نيستي، من هم وکيل و قيم لازم ندارم. من مي روم اگر آمدم که با هم مي رويم، اگر هم گير افتادم تو برو دنبال کارت، من خودم بلدم چگونه خودم را نجات بدهم.» نامه بر گفت:«خيلي متأسفم که نصيحت مرا نمي شنوي.» هرزه گفت:«بيخود متأسفي، نصيحت هم به خودت بکن که اينقدر دست و پا چلفتي و بي عرضه اي، مي روي براي مردم نامه مي بري و خودت از دانه اي که در صحراي خدا ريخته است استفاده نمي کني.» هرزه اين را گفت و رفت به سراغ دانه ها. وقتي رسيد ديد، بله يک مشت نخ و ميخ و سيخ و اين چيزها هست و قدري سبزه و قدري دانه گندم. از نخ پرسيد«تو چي هستي؟» نخ گفت:«من بنده اي از بندگان خدا هستم و از بس عبادت مي کنم اينطور لاغر شده ام.» پرسيد«اين ميخ و سيخ چيست؟» گفت:«هيچي خودم را به آن بسته ام که باد مرا نبرد.» پرسيد«اين سبزه ها از کجا آمده؟» گفت«آنها را کاشته ام تا دانه بياورد و مرغها بخورند و مرا دعا کنند.» هرزه گفت:«بسيار خوب، من هم ترا دعا مي کنم.» رفت جلو و شروع کرد به دانه خوردن. اما هنوز چند دانه از حلقش پايين نرفته بود که دام بهم پيچيد و او را گرفتار کرد. صياد هم پيش آمد که او را بگيرد. هرزه گفت:«اي صياد. من نفهميدم و نصيحت دوست خود را نشنيدم و به هواي دانه گرفتار شدم. حالا تو بيا و محض رضاي خدا به من رحم کن و آزادم کن.» صياد گفت:«اين حرفها را همه مي زنند. کدام مرغي است که فهميده و دانه به دام بيفتد؟ اما من صيادم و کارم گرفتن مرغ است. تو که مي خواستي آزاد باشي خوب بود از اول خودت به خودت رحم مي کردي و وقتي سبزه و دانه را ديدي فکر عاقبتش را هم مي کردي. آن رفيقت را ببين که بالاي درخت نشسته است، او هم دانه ها را ديده بود ولي او مثل تو هرزه نبود...» نامه بر وقتي از برگشتن هرزه نااميد شد پر زد و رفت که نامه اش را برساند.
|
|
|
موضوع :
تاريخ : جمعه 23 دی 1390 | نویسنده
: علی چگینی
بازدید : 56 مرتبه
| |
| |
| |
|
|
| |
| زررافه زرد |
|
قصه :
زرافه زرد مثل هميشه در جنگل شروع به قدم زدن كرد . تنهاي تنها بدون هيچ دوستي ! راستي چرا زرافه هميشه تنها بود؟ چرا به جز آسمان و سر شاخه درختان و ابرها چيز ديگري را نمي ديد ؟ خورشيد به شدت به چشمان زرافه زرد مي تابيد و زرافه زرد چشمهايش را پايين انداخت تا نور خورشيد كمتر آزارش دهد. زرافه زرد به پايين نگاه كرد . پايين پايين پايين تر تا اين كه بالاخره رسيد به زمين خداي من... اين اولين بار بود كه زرافه زرد اين همه حيوان را مي ديد خرگوش ، پلنگ ، گورخر ، خرس ، سنجاب ، روباه ..... ديگر زرافه زرد فهميده بود كه اگر فقط به بالا نگاه نكند و به پايين تر هم نگاه كنه ديگر تنها نيست ! حالا زرافه زرد دوستان زيادي دارد و ديگر تنها نيست .
|
|
|
|
|
|
|
| |
|
موضوع :
تاريخ : جمعه 23 دی 1390 | نویسنده
: علی چگینی
بازدید : 49 مرتبه
| دوچرخه پير |
|
قصه :
یپسرک وقتی مرا در کنار پدر بزرگش ديد خيلی خوشحال شد و سوار من شد . من از اينکه از ديدن من خوشحال شده بود شاد بودم. من و پسرک با هم روزهای خوبی داشتيم . من او را به مدرسه می بردم و با هم بر می گشتيم . با هم به پارک می رفتيم . ولی زمانه خيلی زود گذشت ، پسرک بزرگ شد و من کهنه و فرسوده شدم.
ديگر مثل قبل سرحال نبودم . چرخهايم فرسوده شده بود . دسته فرمان هم کنده شده بود و پسرک هم اينقدر بزرگ شده بود که ديگر نمی توانست سوار من شود . يک روز پدر پسرک با يک دوپرخه نو به خانه آمد ، آن شب مرا در کنار درب کنار بقيه زباله ها گذاشتند. از اينکه کنار زباله های بدبو بودم خيلی ناراحت بودم . کاش هيچوقت در کارخانه مرا درست نکرده بودند.
شب ماموران مرا همراه بقيه زباله ها بردند. در يک محل مرا و بقيه مواد پلاستيکی و فلزی و چوبی را از بقيه زباله ا جدا کردند. قسمتهای پلاستيکی و فلزی مرا از هم جدا کردند. ما ها را به يک کارخانه بزرگ بردند و ما را شستند و بعد وارد يک جای خيلی داغ شديم از گرما بيهوش شدم .
وقتی چشمانم را باز کردم قيافه ام تغيير کرده بود و در دست پسرکی بودم . داخلم را پر از آب کرده بود و گلها را آب می داد. بله من يک آبپاش زيبا شده بودم و تازه معنای بازيافت زباله را فهميدم.
|
موضوع :
تاريخ : جمعه 23 دی 1390 | نویسنده
: علی چگینی
بازدید : 46 مرتبه
| |
|
|
| |
| گربه پرنده |
|
قصه :
در يك باغ زيبا و بزرگ ، گربه پشمالويي زندگي مي كرد . او تنها بود . هميشه با حسرت به گنجشكها كه روي درخت با هم بازي مي كردند نگاه مي كرد . يكبار سعي كرد به پرندگان نزديك شود و با آنها بازي كند ولي پرنده ها پرواز كردند و رفتند . پيش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و مي توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازي كنم .
ديگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوي گربه پشمالو پرواز كردن بود . آرزوي گربه پشمالو را فرشته اي كوچك شنيد . شب به كنار گربه آمد و با عصاي جادوئي خود به شانه هاي گربه زد . صبح كه گربه كوچولو از خواب بيدار شد احساس كرد چيزي روي شانه هايش سنگيني مي كند . وقتي دو بال قشنگ در دو طرف بدنش ديد خيلي تعجب كرد ولي خوشحال شد خواست پرواز كند ولي بلد نبود . از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهاي زيادي تمرين كرد تا پرواز كردن را ياد گرفت البته خيلي هم زمين خورد .
روزي كه حسابي پرواز كردن را ياد گرفته بود ،در آسمان چرخي زد و روي درختي كنار پرنده هانشست وقتي پرنده ها متوجه اين تازه وارد شدند ، از وحشت جيغ كشيدند و بر سر گربه ريختند و تا آنجا كه مي توانستند به او نوك زدند . گربه كه جا خورده بود و فكر چنين روزي را نمي كرد از بالاي درخت محكم به زمين خورد . يكي از بالهايش در اثر اين افتادن شكسته بود و خيلي درد مي كرد شب شده بود ولي گربه پشمالو از درد خوابش نمي برد و مرتب ناله مي كرد .
فرشته كوچولو ديگر طاقت نياورد ، خودش را به گربه رساند . فرشته به او گفت : آخه عزيز دلم هر كسي بايد همانطور كه خلق شده ، زندگي كند . معلوم است كه اين پرنده ها از ديدن تو وحشت مي كنند و به تو آزار مي رسانند . پرواز كردن كار گربه نيست . تو بايد بگردي و دوستاني روي زمين براي خودت پيدا كني . بعد با عصاي خود به بال گربه پشمالو زد و رفت .
صبح كه گربه پشمالو از خواب بيدار شد ديگر از بالها خبري نبود . اما ناراحت نشد . ياد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستي مناسب براي خود پيدا كند . به انتهاي باغ رسيد . خانه قشنگي در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست . اتاق دختر كوچكي وقتي صداي ميو ميوي گربه را شنيد ، با خوشحالي كنار پنجره آمد . دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت مي خواد پيش من بماني . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازي ندارم . اگر پيشم بماني هر روز شير خوشمزه بهت مي دم . گربه پشمالو كه از دوستي با اين دختر مهربان خوشحال بود ميو ميوي كرد و خودش را به دخترك چسباند
|
|
|
موضوع :
تاريخ : جمعه 23 دی 1390 | نویسنده
: علی چگینی
بازدید : 59 مرتبه
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ...
9 صفحه بعد